غیور مردان دوجو شهادت... شهید ابراهیم هادی
قسمت سوم: چریک شهید پروفسور چمران
سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، از اسوهاي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، از شير بيشة نبرد و عارف شبهاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.
سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالكاشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نميتوان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نميشود توصيف نمود و سنجيد.
اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات كوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداكاري شهيد دكتر مصطفي چمران.
تـولد:
دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.
تحصيـلات:
وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشتة الكترومكانيك فارغالتحصيل شد و يكسال به تدريس در دانشكدة فني پرداخت.
وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقاتعلمي در جمع معروفترين دانشمندان جهان در دانشگاه كاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريكا –بركلي- با ممتازترين درجة علمي موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.

فعـاليتهاي اجتماعي:
از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيتالله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت ميكرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دكتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعتنفت شركت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضتملي ايران در كشمكشهاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط حكومت دكتر مصدق، به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سختترين مبارزهها و مسئوليتهاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناكترين مأموريتها را در سختترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.
در امريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولينبار انجمن اسلامي دانشجويان امريكا را پايهريزي كرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريكا به شمار ميرفت كه به دليل اين فعاليتها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع ميشود. پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امامخميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشتساز ميزند و همه پلها را پشتسر خود خراب ميكند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و همفكر، رهسپار مصر ميشود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر، سختترين دورههاي چريكي و جنگهاي پارتيزاني را ميآموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته ميشود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به عهدة او گذارده ميشود.
به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از مليگرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده كرد كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقة مسلمين ميشود، به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نميتوان به راحتي با آن مقابله كرد و با تأسف تأكيد ميكند كه مات هنوز نميدانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحية دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه ميدهد كه در مصر نظرات خود را بيان كنند.
در لبنـان:
بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا ميكند و لذا دكتر چمران رهسپار لبنان ميشود تا چنين پايگاهي را تأسيس كند.
او به كمك امام موسي صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پيريزي نموده كه در ميان توطئهها و دشمنيهاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده ميكند و عليگونه در معركههاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو ميرود و در طوفانهاي سهمناك سرنوشت، حسينوار به استقبال شهادت ميتازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستمگران روزگار، صهيونيزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرايان «فالانژ»، به اهتزاز درميآورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قلههاي بلند كوههاي جبلعامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرمانيها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابانهاي داغ و بر دامنة كوههاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:
دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز ميگردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب ميگذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي ميپردازد و همة تلاش خود را صرف تربيت اولين گروههاي پاسداران انقلاب در سعدآباد ميكند. سپس در شغل معاونت نخستوزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مياندازد تا سريعتر و قاطعانهتر مسئله كردستان را فيصله دهد تا اينكه بالاخره در قضية فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و ارادة آهينن و شجاعت و فداكاري او بر همگان ثابت ميگردد.
در كردستـان:
در آن شب مخوف پاوه، همة اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دلشكسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اكثريت پاسداران قتلعام شده بودند و همة شهر و تمام پستي و بلنديها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزديكتر ميشد. باران گلوله ميباريد و ميرفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دكتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناك را با پيروزي به صبح اميد متصل كند و جان پاسداران باقيمانده را نجات دهد و شهر مصيبتزده را از سقوط حتمي برهاند.
آنگاه فرمان انقلابي امامخميني(ره) صادر شد. فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهدة دكتر چمران واگذار شد.
رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت درآمدند و همة تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت،قدرت رهبري و برنامهريزي دكتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عاليترين مظاهر انقلابي و شكوهمندترين قهرمانيها به وقوع پيوست و در عرض 15 روز شهرها و راهها و مواضع استراتژيك كردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.
وزارت دفـاع:
دكتر چمران بعد از اين پيروزي بينظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امامخميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.
در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يك نظام طاغوتي، به يك سلسله برنامههاي وسيع بنيادي دست زد كه پاكسازي ارتش و پياده كردن برنامههاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد كه پاسدار انقلاب و امنيت استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.
مجلـس:
دكتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش، حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشتة ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يكي از نيايشهاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر ميگويد: «خدايا، مردم آنقدر به من محبت كردهاند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كردهاند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك ميبينم كه نميتوانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايستة اين همه مهر و محبت باشم.»
وي سپس به نمايندگي رهبر كبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند.
در خوزستـان:
گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كمكم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين، پيروزيها و شكستها، شهامتها و شهادتها و ايثارگريهاي آنان بودند، به گوشهاي از اين خدمات كه دكترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.
ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يكي از اين برنامهها بود كه به كمك آن، جادههاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپهاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك متر در مدتي حدود يكماه، آب كارون را به طرف تانكهاي دشمن روانه ساخت، به طوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتر عقبنشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.
يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوة جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي كه ابرقدرتها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندينبار نيروهايي بين دويست تا يكهزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدتها مقاومت كنند.
محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:
پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دلبسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومينبار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانكهاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.
دكتر چمران كه از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آيتالله خامنهاي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولينبار دست به يك حمله خطرناك و حماسهآفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و با نظمي نو و شيوهاي جديد از جانب جادة اهواز- سوسنگرد به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر ميشتافت كه در محاصرة تانكهاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو ميرفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانكها به او حمله كردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطهاي به نقطهاي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر ميرفت. كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانكها به سوي او تيراندازي ميكردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير ميداد. در همين اثناء، همرزم باوفايش به شهادت رسيد و او يكتنه به نبرد حسينگونه خود ادامه ميداد و به سوي دشمن حمله ميبرد. هرچه تنور جنگ گرمتر كيشد و آتش حمله بيشتر زبانه ميكشيد، چهرة ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگونتر وشوق به شهادتش افزونتر ميشد تا آنكه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرميبخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهامبخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.
با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي ميداد.
خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديكي دروازة سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بيمحابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دكتر چمران با همان كاميوني كه خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگهاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود كه در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسة مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرماندة لشگر 92، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمايندة امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات اللهكبر را مطرح كرد.
آغاز حركت مجدد:
به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگهاي نامنظم و حركت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشههاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مينگريست و مرتب طرحهاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينههاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه ميداد. كمكم زخمهاي پاي او التيام مييافت و او ديگر نميتوانست سكون را تحمل كند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.
به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم ديماه 59) كه منجر به شكست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعة هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب كرد و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بيسابقه و انتحاري زد. او در حالي كه از درد جنگ به خود ميپيچيد و از ناراحتي ميخروشيد، آمادة حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد كه به خاطر آتش شديد دشمن، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حملة هوايي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.
ديدار امام امت:
بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز كنار گذاشت و با كمي ناراحتي راه ميرفت و همراه با همرزمانش از يكايك جبهههاي نبرد در اهواز ديدن كرد.
پس از زخمي شدن، اولينبار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش ميداد، او و همة رزمندگان را دعا ميكرد و رهنمودهاي لازم را ارائه ميداد.
دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبههها وجود داشت دائماً رنج ميبرد و تلاش ميكرد كه با ارائه پيشنهادات و برنامههاي ابتكاري حركتي بوجود آورد و اغلب اين حركتها را توسط رزمندگان شجاع و جانبركف ستاد نيز عملي ميساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپههاي اللهاكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سيويكم ارديبهشت ماه سال شصت، با يك حملة هماهنگ و برقآسا، ارتفاعات اللهاكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولين كساني بود كه پاي به ارتفاعات اللهاكبر گذاشت؛ درحالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت ميكرد. او و فرماندة شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان بركفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت تمام تپههاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي كه ديگران در هالهاي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مينگريستند.
پس از پيروزي ارتفاعات اللهاكبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينكه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، به سوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري جان بر كف ستاد جنگهاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.
فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناك و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانة كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند. از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح كردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بنيصدر از فرماندهي كل قوا بود كه به عنوان طليعة پيروزيهاي ديگر به حساب آمد.
در سيام خردادماه سال شصت، يعني يكماه پس از پيروزي ارتفاعات اللهاكبر، در جلسة فوقالعاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيتالله اشراقي شركت و از عدم تحرك وسكون نيروها انتقاد كرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.
اين آخرين جلسة شورايعالي دفاع بود كه شهيدچمران در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غمانگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.
به سوي قربانگاه:
در سحرگاه سي ويكم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دستهاي از دوستان صميمي او ميگريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مينگريستند. از در و ديوار، از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت ميوزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثهاي بزرگ و زلزلهاي وحشتناك بودند. شهيدچمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند و در لحظة حركت وي، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آمادة حركت به جبهه است.»
همة اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع ميكردند و با نگاههاي اندوهبار تا آنجا كه چشم ميديد و گوش ميشنيد، او و همراهانش را دنبال ميكردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني ميكرد.
دكتر چمران، شب قبل در آخرين جلسة مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بيسابقهاي نصيحت كرده بود و خدا ميداند كه در پس چهرة ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنجها، شنيدن دروغ و تهمتها و دمبرنياوردنها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينك او خود به قربانگاه ميرفت. سالها ياران و تربيتشدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايشهاي سخت محك ميزد و ميآزمود، او را هر چه بيشتر ميگداخت و روحش را صيقل ميداد تا قرباني عاليتري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي ميدانم كه شما نميدانيد.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيتالله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرينبار يكديگر را بوسيدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همة رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرماندهشان، ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهرهاي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، ميبرد.»
خداوند ثابت كرد كه او را دوست ميدارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.
شهـادت:
سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظي و ديدهبوسي كرد، به همة سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديكترين نقطه به دشمن، پشت خاكريزي ايستاد و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست، ديگر كسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده ميشد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره كه از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قربانيهاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يك در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثهاي جانكاه بودند كه خمپارهها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپارههاي صداميان، يكي از نمونههاي كامل انساني كه ماية مباهات خداوند است، يكي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسانهاي عليگونه و يكي از ياران باوفاي امامخميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.
تركش خمپارة دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركشهاي ديگر صورت و سينة دو يارش را كه در كنارش ايستاده بودند، شكافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهرة ملكوتي و متبسم و در عينحال متين و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عميقاً سخنها داشت، ولي ظاهراً ديگر با كسي سخن نگفت و به كسي نگان نكرد. شايد در آن اوقات، همانطوري كه خود آرزو كرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت.
در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكترچمران ناميده شد، كمكهاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس كه فقط جسم بيجانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال و با كفني خونين كه لباس رزم او بود، به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز كرد و نداي پروردگار را لبيك گفت كه: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه»
از شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.
امواج خروشان مردم حقشناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشكآلود، پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه «انالله و انّااليه راجعون.»
بلي، اينچنين زندگي سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اينچنين در كربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسينگونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج كرد و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين(ع) و شهداي كربلا محشور گرداند.
اووس



سید مجتبی هاشمی (۱۳ آبان ۱۳۱۹-۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۴ در تهران)، نخستین فرمانده کمیته انقلاب مرکزی تهران، و فرمانده گروه فداییان اسلام در طول جنگ ایران و عراق بود. وی سرانجام در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۴ در خیابان وحدت اسلامی (شاپور سابق)، تهران توسط اعضای سازمان مجاهدین خلق مورد سوء قصد قرار گرفت و کشته شد.
زندگینامه
در ۱۳ آبان ۱۳۱۹ در محله شاپور تهران به دنیا آمد. او سومین فرزند خانواده بود و در جوانی به سبب ظاهر، نظر هر بینندهای را به خود جلب میکرد، به طوری که در سال ١٣٣٨ به عنوان زیباترین جوان ایران شناخته شد. او برای استخدام به ارتش شاهنشاهی رفت اما جو حاکم بر ارتش را مناسب حالش نمیبیند و از آنجا بیرون آمد و به شغل آزاد روی آورد. او که در کنار کار، به ورزشهای باستانی و کُشتی نیز مشغول بود، در سال ١٣٤٢ به هیئتهای مذهبی پیوست و بارها به دلیل مبارزاتش، توسط نیروهای ساواک تحت تعقیب قرار گرفت.وی دارای تحصیلات متوسطه بود. سید مجتبی متاهل، دارای دو فرزند و در تهران سکونت داشت.
دوران مبارزه
سردار جانباز حاج قاسم صادقي، مشاور فرماندهي سپاه پاسداران تهران بزرگ با نگاهي بي طرفانه و دقيق، ضمن توصيف شرايط دشوار روزهاي جنگ ، شرح دقيقي از سلوك شهيد را ارائه مي دهد. حاج قاسم متولد 1338 در تهران است. وي از همرزمان شهيد سيد مجتبي هاشمي در جبهه هاي جنوب دفاع مقدس است.
متن زير، حاصل گفت و گوي ما با حاج قاسم صادقي است، كه در ادامه مي خوانيد:
جرقه اولين آشنايي
جزو اولين گروه هاي 2 هزار نفري اي بودم كه با شروع جنگ به سمت اهواز و بعد ماهشهر حركت كرده و از آنجا با هليكوپتر به آبادان رفتم. از ابتداي جنگ زماني كه در هتل كاروانسرا با سيد مجتبي آشنا شدم . هيچ گروهي ما را نمي پذيرفت چون تمامي گروه ها، مشكل كمبود امكانات و خوراك و مكان و .. داشتند، تنها گروه كه ما را پذيرفت، فدائيان اسلام به فرماندهي شهيد هاشمي بود. بدين ترتيب مهر و آبان سال 59 اولين آشنايي ام با شهيد هاشمي آغاز شد.
تا پايان شكست حصر آبادان در حدود 10-12 هزار نفر نيروي مردمي به گروه شهيد هاشمي رفت و آمد داشتند كه در حقيقت يك لشكر بود. البته اين افراد يك باره به گروه ايشان نپيوستند. بلكه به تدريج از آغاز جنگ تا پايان شكست محاصره آبادان عضو اين گروه مي شدند. ولي مي توان گفت در يك مقطع زماني از نظر تعداد افراد نظامي ايشان عملا فرماندهي يك تيپ را برعهده داشت.
هيبت كاريزماتيك و مجذوب شدن در نگاه اول
اولين احساسي كه از شنيدن نام اين شهيد به مغزم خطور مي كند، قد و قامت رشيد و هيكل تنومند و لباس چريكي بود كه به تن داشت و آدم را ياد رشادت و هيبت حضرت ابوالفضل مي انداخت چون فرمانده بود و فضاي كربلا و امام حسين و يارانش برايمان زنده مي شد گاهي هم اين ابهت ما را به ياد مالك اشتر نخعي مي انداخت. شهيداني مثل سيد مجتبي نماد مقاومت مردمي ميهن اسلامي مان هستند.
فضايي شبيه به كربلا
از يك سو خانواده ها خرجي مي خواستند و رزمنده ها هم كه حال و هواي جنگ داشتند، استقامت مي كردند و در جبهه مي ماندند. همين طور زمان امام حسين هم زن و فرزندانشان را رها كرده و به آن حضرت پيوسته بودند. تاريخ انقلاب اسلامي به رهبري امام راحل حركتي نشئت گرفته از فعاليتهاي دوران ائمه بود.
جالب است بدانيد در گروه ما به سرپرستي آقا سيد مجتبي از پسر 13-14 ساله حضور داشت تا پير مرد 70-80 سال. پيرمردها اگر اسلحه اي داشتند و به هر طريقي توانسته بودند تهيه كنند چون نمي توانستند پا به پاي رزمنده ها بيايند عقب مي ايستادند و شليك مي كردند. در مواردي هم به نيروهاي خودي اصابت مي كرد. مثلاًً وقتي اعلام مي كردند: «عراقي ها جلو هستند» آنها شليك مي كردند. غافل از اينكه نيروهاي خودي هم در آنجا حضور دارند.
ارنست چه گوآراي ايران
شخصيت اين شهيد نه در آن زمان و نه اكنون كه سالهاست از جنگ مي گذرد ناشناس مانده است. چنان كه خيلي ها با ديدن تصويرش گمان مي كردند كه او لبناني است. از نظر ظاهري شبيه چگوآرا و فيدل كاسترو بود. اين ويژگي ها پتانسيل خاصي را براي الگو سازي براي جوانان دارد. پسر چه گوآرا مي گفت من هر زمان ايشان را مي بينم به ياد پدرم مي افتم.
شعاري كه پشتش شعور نباشد بي فايده است
شهيد چمران، سيد مجتبي را خوب شناخت و شيفته شخصيت والاي اين شهيد شد. گناه اصلي اين گمنامي بر گردن خانواده ها و خصوصا مسئولين فرهنگي ماست. چرا كه اگر از همان سالهاي آغازين انقلاب و دهه 70 به جاي تبليغ كالاهاي لوكس و مصرفي و ... بر روي اين قهرمانان كار مي كردند، اين الگوهاي عجيب و دوست داشتني اين قدر مغفول و ناشناس نمي ماندند. تا زماني كه اين بي توجهي و غفلت هست اين گمنامي ادامه مي يابد . مسئولين بايد اين خلاء را درك كنند. و بفهمند اگر اينها نبودند آنها نبودند اين نكته بايد به آنها تفهيم شود. همانطور كه امام مي فرمودند: «اگر نبودند اين مردم، شما هم شايد حالا در حبس بوديد ..... اين ملت حق دارد، دست شما را گرفته آورده اين بالا نشانده، شما بايد خدمت كنيد به اين مردم؛ … اين مقام ايشان را بازي ندهد شما سوار مقام بشو، مقام سوار شما نشود.(صحيفه امام، ج۱۵، ص: ۷۶)
شخصيت چند بعدي مردي كه متوقف نشد
از ويژگيهاي شاخص شخصيت ايشان كه در كمتر كسي از فرماندهاني كه بعداً در جنگ رشد يافته اند، ديدم مي توان به شجاعت تدبير فرماندهي، نترسي، دست و دلبازي و ايمان خلوصش اشاره كنم و همين خصوصيات شخصيت ايشان را منحصر به فرد مي كرد.
شهيد هاشمي جزو نخستين نفراتي است كه بعد از نماز جمعه راهپيمايي راه مي انداخت و بر عليه مفاسد اجتماعي و گروه هاي انحرافي و منافقين شعار مي داد.
سيد مجتبي شخصيت چند بعدي داشت و همين همه فن حريفي سبب شده بود كه همه نوع تيپ شخصيتي دور وي حلقه بزند. در عين جاذبه، دافعه داشت و همين حسن سبب شده بود كه دوستان را دوست و دشمنان را دشمن سازد.
سيد مجتبي بعد از امام خميني به شهيد بهشتي علاقه مند بود و اين علاقه از دو وجه مشترك نشات مي گرفت؛ يكي مظلوميت وديگري از تبار سادات بودن.
سيد مجتبي؛ دلاور مرد جنگ هاي پارتيزاني
شهيد مصطفي چمران و شهيد سيد مجتبي هاشمي تنها فرماندهان جنگ هاي نامنظم ايران بودند. با توجه به اينكه هر دوي ايشان به نوعي چريك بودند. با اين تفاوت كه شهيد چمران تحصيلات عاليه داشت اما سيد نه. شهيد هاشمي به لبنان رفته بود و يك دوره نظامي ديده بود .شهيد چمران هميشه خلاقيت وي را مي ستود و مي گفت" سيد جان! اگر سپاه اهواز در دست من نبود، من آنجا را رها مي كردم و به نزد تو مي آمدم" اين بيان كننده علاقه وافر و باور داشتن شهيد چمران نسبت به سيد مجتبي بود.
فرماندهي كه مديريت مي دانست
خلاقيت سيد مجتبي ريشه در مشورت گرفتن او حتي از زير دستانش بود. و اينكه همه آراء را مي شنيد و سپس نظراتي كه به نظرش سنجيده بود به اجرا در مي آورد. سيد به كارش ايمان داشت و با توسل و توكل بهترين تصميم ها را مي گرفت.
فرمانده اخراجي ها
گروه فدائيان اسلام يك گروه مردمي بود. يعني گروهي از همه قشر و تنها گروهي كه پذيراي همه داوطلبان جنگ از اقصي نقاط بود. لازم است بگويم ما در گروهمان ارمني هم داشتيم كه در جبهه مسلمان شد و نامش را تغيير داد. يعني شهيد هاشمي نسبت به افرادتحول گرا بود به خصوص كسانيكه به قول معروف شر و شور و در كار خلاف بودند.
آنها با رفتارها و دل رحمي هاي شهيد هاشمي منقلب مي شدند و به خود مي آمدند و البته كساني هم بودند كه همچنان در راه خودشان بودند و به واسطه آنها كل گروه زير سؤال مي رفت و كاري هم نمي شد كرد. لازم است بگويم آقا سيد مجتبي مي بايست گروهي را سازماندهي كند كه هر كس براي خودش بود و حرف ديگري را قبول نداشت. يكي از اين افراد شاهرخ ضرغام كه به قول معروف براي خودش يلي بود.
در گروه فدائيان اسلام ،گروهي به نام آدمخوارها وجود داشت. مسئول اين گروه شاهرخ بود. ما كه عضو فدائيان اسلام بوديم اعتراض مي كرديم چرا نام اين گروه آدم خوارهاست؟ به همين دليل پس از گفتگو و مشورت نام آن را به «پيشرو» تغيير داديم. سپس اسم آدمخوارها را از روي ماشينهاي اين گروه پاك كرديم و نام «پيشرو» را روي آنها گذاشتيم. مثلاًً در جنگ نخلستان (كه دشوارترين نوع جنگ است) شاهرخ عراقي ها را نمي كشت، بلكه گوش آنها را مي بريد و كف دستشان مي گذاشت و آنها را به خط خودشان مي فرستاد. به تدريج اين موضوع بين عراقي ها پيچيد و رعب و وحشتي در دلشان انداخت طوري كه وقتي خبر به مقامات بالاي بعثي رسيد، براي دستگيري و قتل او جايزه گذاشته بودند. وقتي وصف كارها و خصوصيات اين گروه در ميان بچه هاي سپاه كميته و ارتش آبادان مي پيچيد، در نظر بگيريد آنها چه تصوري از اين گروه داشتند و چه قضاوتي مي كردند. مثلاًً آنها گوسفندي را در منطقه سر مي بريدند و ديگ، ظروف و نان خشك از روستاهايي كه مردم منازلشان را ترك كرده بودند برمي داشتند و در منطقه آشپزي مي كردند. يعني از يك سو تعدادي مي جنگيدند و تعدادي هم آشپزي مي كردند. و به عبارتي اين گروه واقعا يك گروه پارتيزاني بود.
هر كس كه نترس بود و به قول معروف جربزه داشت و در منطقه ابتكاري به خرج داده بود مسئول مي شد و بقيه هم او را قبول داشتند. مثلاًً شاهرخ با توجه به خصوصيات و هيكلي كه داشت با وجودي كه از نظر نظامي تدبير نداشت با اين حال همه از او حساب مي بردند و به اين ترتيب مسئول شد. با اين حال چنين شخصي معاون سيد مجتبي شد. يعني او را به عنوان فرمانده پذيرفت .اعضاي اين گروه يكديگر را پيدا كرده بودند. مثلاًً عاصف شاهمرادي كه در حال حاضر جانباز و بيمار است، قبل از آغاز جنگ در صنايع دفاع كار مي كرد و مدتي هم راننده شركت واحد و هم سن و سال شاهرخ و بچه محل او بود. وقتي جنگ شروع شد، در همان روزهاي اول او و شاهرخ با هم جبهه آمدند و در آنجا با آقا سيد مجتبي آشنا شدند. من نيز از طريق گروه الهادي به سيد مجتبي پيوستم.
مبارزه حتي در كنج لباس فروشي
سيد مجتبي هم قبل از انقلاب و هم در سالهاي پس از شكست حصر ابادان شغل آزاد داشت.در آن زمان ها به دليل روحيه خلاقي كه ايشان داشت ديگران نمي توانستند حضور ايشان را در منطقه متحمل شوند، اين نكته به اضافه آنكه فضاي بسيج بعد از جنگ به صورت اداري شكل گرفت و اين موضوع با روحيه اش هماهنگ نبود. همه اينها با شهادت چمران عجين شده و سيد مجتبي تنها مانده بود و كسي وي را نمي شناخت. لذا به كار فروشندگي لباس كه قبل از انقلاب شروع كرده بود، ادامه داد . اما او حتي در اين مسير هم دستي در مبارزات داشت به اين شكل كه با پولي كه از راه فروش لباس بدست مي آورد به خانواده شهدا و بچه هاي رزمنده كمك مي كرد و با سفر به شهرستان ها از خانواده هاي آنها دلجويي مي كرد .اعضاي سازمان مجاهدين خلق اين تلاش شبانه روزي شهيد هاشمي در پشتيباني رزمندگان اسلام را برنتافتند.
منافقان كوردل كه نمي توانستند شاهد تلاش شبانه روزي شهيد هاشمي در پشتيباني رزمندگان اسلام باشند، سرانجام در آستانه ماه مبارك رمضان سال 1364 (۲۸ ارديبهشت)او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشي اش در خيابان وحدت اسلامي تهران از پشت سر آماج گلوله هاي خود قرار دادند و به شهادت رساندند.





سنسی فرزام نماینده فول کنتاکت-کیک بوکسینگ استان بوشهر و مسئول دوجوهای فرزام